تبليغاتX
رویای من و بابا مهدی

































رویای من و بابا مهدی

این وبلاگ نی نی من و بابا مهدی است که منتظریم بیادو خوشبختی ما رو صد برابرکنه



دخترکم همیشه دوست داشتم دخترم متولد ماه اردیبهشت باشه،نمیدونی چقد نگران بودم که زود بدنیا بیای و متولد اردیبهشت نشی.میدونی همیشه یجورایی ماه اردیبهشتو بیشتر دوست داشتم،هم هوا تو این ماه خوبه،هم طبیعت تازه ازخواب بیدار شده قشنگتره و هم اینکه من همیشه تو این ماه آرامش بیشتری داشتم.

تازشم دخترای متولد اردیبهشت آدمای مهربون و با خصوصیات ویژه ایند،که برای من قابل تحسینند.

خصوصیات دختر متولد اردیبهشت به اختصار:

خیلی قانع ، صبور و آرام ، پرتحمّل ، عاشق مالکیّت ، حسود ، متعصّب ، اهل اعتدال ، با محبّت ، خیلی قوی و سالم ، عاشق عطر و بوی طبیعی ، از تجارب گذشته الهام می‌گیرد ، واقعاْ وفادار ، مخالف افراط ، ‎‎‎با سلیقه ، خوشگل‌پسند ، پول‌دوست ، همیشه راضی ، مصمّم ، پرکار ، سخاوتمند ،  مؤقّر و سنگین ، فقط در مقابل حرف آرام رام می‌شود ، اهل مادیّات ، دنبال زندگی شیرین ، مادّی‌گرا و سودجو ، به‌هر کاری صورت واقعی می‌دهد ، مخالف خشونت ، با ثبات و پایدار ، عاشق صلح و آرامش ، صادق ، مال جمع کن ، اهل هنر ، مخالف درگیری ، اگر عصبانی شود طوفان بپا می‌کند ، مستعد کشاورزی ، هرکاری را به پایان می‌رساند ، رئیس فعّال و لایق ، با همه کنار می آید ، خود سر ، نجیب، عاشق خانه و خانواده ، عاشق طبیعت ، عاشق رفتار ملایم ، کمک رسان ، دارای قلبی بزرگ ، با صفا ، مسلّط به نفس ، دارای عزّت نفس ، عاشق گل و زیبائی ، بی تفاوت نسبت به دشمنان ، میانه رو ، رفیق و دوست بسیار شیرین ،شیک پوش ، علاقه‌مند به موسیقی ، قدر شناس ، مخالف عجله ، دارای تحمّل زیاد ، محتاط و مخالف اعتراض و انتقاد .

واما انسانهای معروف متولد اردیبهشت:

عمر خیام (ریاضیدان و اخترشناس ایرانی) ، دکتر محمّد معین (ادیب ایرانی) ، سیمین دانشور (شاعر ایرانی) ، قیصر امین‌پور (شاعر ایرانی) ، غلامحسین بنان (خواننده ایرانی) ، گوگوش (خواننده ایرانی) ، رهی معیری (شاعر ایرانی) ، فریماه فرجامی (بازیگر ایرانی) ، پرویز مشکاتیان (نوازنده ایرانی) ، اندی (خواننده ایرانی) ، آرش لباف (خواننده ایرانی) ، رضا عطاران (بازیگر ایرانی) ، بهنوش بختیاری (بازیگر ایرانی) ، آندره آغاسی (تنیسور امریکایی) ، همایون شجریان (خواننده ایرانی) ، آتوسا پور کاشیان (استاد بزرگ شطرنج) ، اونوره دوبالزاک (نویسنده فرانسوی)، ویلیام شکسپیر (نمایشنامه نویس انگلیسی)، برتراند راسل (فیلسوف و نویسنده انگلیسی)، ولادمیر ناباکف (نویسنده روس)، یوهان برامس (آهنگساز آلمانی)، سالوادور دالی (نقاش اسپانیایی)، هری ترومن (رئیس جمهور آمریکا)، روبسپیر (انقلابی فرانسوی)، کاترین کبیر (ملکه روسیه)، الیور کرامول (رهبرانقلابی انگلیس)، نانسی عجزم (خواننده لبنانی) ، ملکه الیزابت دوم (ملکه انگلیس)، هیتلر (دیکتاتور آلمانی)، زیگموند فروید (روانشناس اتریشی)، هنری فوندا (هنرپیشه آمریکایی)، گری کوپر (هنرپیشه آمریکایی) و ارسون ولز (کارگردان آمریکایی) ، سعید شهروز (خواننده ایرانی) ، پویا امینی (بازیگر ایرانی) ، جواد کاظمیان (فوتبالیست ایرانی) ، فریدون زندی (فوتبالیست ایرانی) .

و  بالاخره دختر خوشمل ما.

در ضمن مامان جون سال 91 که سال تولد توئه سال نهنگه.ایشاا... خیلیم سال خوبیه.

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 16:20 توسط مامان زری | |

سلام دخملی خوبی؟امروز جمعه ست،فک کنم 9 اردیبهشته شایدم 8 اردیبهشت،هنوز به تاریخ تولدی که دکتر داده 10،12 روزی مونده،اما من دیکه تحملم تموم شدهgirl_impossible.gifتازه حالمم زیاد خوب نیست.

برات بگم ازین روزای پر از انتظار،که همش تو خونه م،یعنی اداره نمیرم و بیرون رفتنم هم شده فقط تا خونه بابابزرگ.فقط توخونه آشپزی میکنم یا ظرف میشورم

خداییش برای چند روز شیرین بود اما حالا فک میکنم این خانمای خونه دار چقد سختشونه،همش کارای تکراری.

مامانی زودتر بیا دیگه.

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 15:37 توسط مامان زری | |

  دخملکم سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

بالاخره روز جمعه 18 فروردین 91 فک و فامیل مامان یعنی مادرجون و خاله ها زحمت کشیدن و سیسمونی تو آوردن خونه.

البته بگم مامان جون،چون خونمون یه دونه خواب داره مجبور شدم به مادرجون بگم خیلی از وسایلو فعلا برات نخره و تو هم فعلا هم اتاقی من و بابایی بشی تا وقتی که بتونیم بریم یه خونه بزرگتر.

واما عکسای سیسمونی نی نی نفس(بقول سروش):

قرآن وتسبیح و مهرمتبرک به حرم آقاامام حسین که باارزشترین هدیه این سیسمونی بود:

ست قنداق فرنگی و کریرو ساک لوازم نی نی:

ست خواب نی نی که فعلا عروسک مامانی روش خوابیده:

ست خواب چندتیکه خاله زینب دوز نی نی(خیلی دوسش دارم):

اینم یه ست خواب دیگست احتمالا:

اینم یه ست خواب دیگه که عروسک بچگیای بابامهدی فعلا روش خوابیده:

ست بلوز نی نی(سلیقه خاله روبی):

ادامه همون ست،شلواروکلاه و روسری: 

یه ست لباس دیگه(اینم سلیقه خاله روبی):

یه ست لباس خاله زینب دوز:

ست حوله نی نی:

وامایه پیرهن خوشگل خاله بتول دوز:

این کلاه هم سوغاتی خاله روبی از سفرعیدشه:

نی نی نوشت:خاله جون مطمئنی کلاهش دخترونه ست؟D:

ست لوازم بهداشتی نی نی:

ادامه لوازم بهداشتی-پزشکی:

عروسکای نی نی:

والبته چندتاعکس دیگه که فعلاشارژ دوربین تموم شد.

خوشت اومد مامان جون؟دست مادرجون و خاله هاوعلی الخصوص خاله زینب که همه دوخت و دوزها رو انجام داده دردنکنه.






نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 16:36 توسط مامان زری | |

http://sheklak-khanoomi.blogfa.com

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم،

امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم

سالگرد ازدواجمون مبارک.

13 فروردین یا همون 13 بدر دومین سالگرد ازدواج من و بابا مهدی بود.

کلی پیام و تماس تبریک داشتیم.کلی ذوق زده شدم.

اولین شاخه گل سرخ امسال رو شب سالگرد ازدواجمون از بابامهدی گرفتم.میخوام ببینم تا آخر سال تعداد شاخه گلهای سرخم چند تا میشه؟

بامزه ترین پیام تبریک رو از دوستم بتی گرفتم:  

   " دو سالانه امشبتون مبارک تپلی"

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 8:27 توسط مامان زری | |

الهی با خاطری خسته از اغیار و به فضل تو امیدوار،دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام.بدهی کریمی،ندهی حکیمی.بخوانی شاکرم،برانی صابرم.الهی احوالم چنانست که میدانی و اعمالم چنین است که میبینی.نه پای گریز دارم ونه زبان ستیز.

"یا ارحم الراحمین"بهترینها را در سال جدید برای ما مقدر فرما.



نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 7:59 توسط مامان زری | |

                  

 بابامهدی روز مهندست مبارک

این جمله دو پهلو بود،خسته شدم بس همه مناسبتا رو تنایی به بابا مهدی تبریک گفتم،بعد بابامهدی گفت:ببخشید من یادم نبود،خب بابامهدی بد نیست آدم گاهی نگاهی به تقویم بندازه

الان این جمله معنی اولش یعنی اینکه بابامهدی روز شما یعنی روز مهندس مبارک،معنی دومش هم یعنی اینکه روز مامان زری مهندست بر شما بابامهدی مبارک(افتاد الان؟؟!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دخملی زودتر بیا این مناسبتا رو به بابائیت یادآوری کن دیگه.تازشم دیروز رفتیم رستوران یه غذای مشتی خوردیم،آخرش من یادم اومد که روز مهندسه به بابایی تبریک گفتمو،اون نهارو تقدیم کردم بهش

پول من و بابایی نداریم کهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

(بمناسبت ولنتاین یک پست قشنگ گذاشتم اما 20 دقه بعدش پرید)

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 9:59 توسط مامان زری | |

سلام دخملی،خوبی؟خوبم.

امروز جمعه س دیشب آسمون یه دل سیر بارید و امروز هوا محشر شده،جون میده دلو بزنی به دریا بری کوهی بیابونی خلاصه زیر یه سایه درخت و یه فنجون چای اتیشی بخوری.

اینهمه مقدمه چینی کردم که بگم همه رفتن کسی دورو برم نیست،خاله ها،دایی ها،مامانی همه رفتن پیک نیک کلی هم بما زنگیدن اما ما نرفتیم.بابایی امتحان داره و میخاد درس بخونه،البته تا الان که ساعت 11:20 هست هنوز داره پشت سیستمش انرژی میگیره تا بشینه سر درسش اماکی موفق بشه خدا میدونه

من دلم گرفتهههههههههههههههههههههههههههتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:33 توسط مامان زری | |

سلام سلام صد تا سلام

چند روزیه همش حال و هوای بازیهای بچگونه تو سرمه و همش با خودم شعر اتل متل توتوله رو تکرار میکنم.یادش بخیر چقد من بچه بودم بازی کردم هنوزم اگه برگردم اونروزا فک کنم دوباره خاله بازی و گرگم بهوا رو خیلی دوست داشته باشم.

اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره
نه شیر داره نه پستون
شیرشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بزار عم‏ قزی
دور کلاش قرمزی
هاچین و واچین
یه ... پا ... تو ... ورچین.

راستی،شما هم مث من یاد قدیما افتادین؟هر کی دوست داشت یه خاطره قشنگ از دوران بچگیش بگه.

اول خودم:5 سالم بود با بابام میرفتیم مسجد و بالطبع داخل مسجد من و بابام از هم جدا میشدیم،من میرفتم قسمت زنانه و بابا میرفت صحن مردونه نماز میخوند.تو عالم بچگی تو صف ایستادن و خم و راست شدن با جماعتو خیلی دوس داشتم،تمام مدت زیر چشمی نگاه میکردم به کناریام که موقع انجام حرکات ازشون عقب نیفتم.و اتفاقا اینکه اول صف چسبیده به پرده ای که صحن خانوما رو از آقایون جدا میکرد بایستمو خیلی دوست داشتم،از قضا انگار یه حاج آقایی هم همین حس منو داشت چون یه چند شبی بود حس میکردم یه نفر هست که همش اونور پرده کنار منه.انگار من وقتی نماز میخوندم روی دو زانو که مینشستم دو سه تا از انگشتای پای راستم میرفت اونور پرده.یه شب این حاج آقای اونور  پرده حقمو گذاشت کف دستمو و یه نیشگون جانانه از پام گرفت.

هی وای من ،حاج آقا این چه کاری بود سرنماز؟

خلاصه خیلی دردم گرفت و خیلی هم ترسیدم،نفهمیدم کی نماز تموم شدو رفتم پیش بابا و براش با آه و ناله تعریف کردم.در ضمن بخودم قول دادم که تلافی کنم.شب بعد دوباره رفتم همونجا وایسادم و از اول تاآخر نماز مترصد فرصتی بودم که تلافی کنم،فک کنم رکعت دوم بود موقع تشهد یکم پرده رو بردم عقب دیدم بعله همون جوراب قهوه ای هر شب اونور پرده ست،و یه نیشگون ریز از پاش گرفتم و نفهمیدم چطور بلند شدم و رفتم انتهای صف و البته که پایان نماز همه منو سرزنش کردن که چرا نمازتو شکستی و چرا صفو بهم زدیhttp://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gifhttp://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gifhttp://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif و من ناراحت و غمگین از ترس روبرو شدن با خانمهای نمازخون  مسجد دیگه با بابایی مسجد نرفتم.

بعد ها که بزرگتر شدم همش به این خاطره م میخندیدم،عجب بچه ی شری بودم.


نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 9:13 توسط مامان زری | |

دخملکم،گفتم حالا که من و بابایی تمام فامیل و تمام مردم شهر دارن درباره اوضاع احوال مملکت صحبت میکنن بد نیست تو هم یچیزایی رو بدونی و حواستو جمع کنی.اینه که مطلب زیر رو به نقل از یه جای دیگه(نمیدونم کجا) نوشتم

حسنک کجایی؟

گاو ماما می کرد.

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد.

همه با هم فریاد می زدندحسنک کجایی؟

شب شده بود اما از حسنک خبری نبود ، حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید . او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آیینه به موهای خود ژل می زند ، موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند با او چت نکند چون او با پترس چت می کرد، پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد. پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پترس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد….

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 11:10 توسط مامان زری | |

سلام گل دختر،خوبی؟خوشی؟دماغت چاقه؟ یه چند روزیه وقت نکردم اینجا چیزی بنویسم،یعنی در واقع حالم زیاد خوب نبود.دیروز صب هم یه مقدار نوشتم اما نتونستم تا انتها ادامه بدم.ببخش مامانی

دلیل این حال بدم بیشتر بخاطر اتفاق بدیه که تو خونه افتاد و البته خدا رو شکر بخیر گذشت ولی خب خستگی روحی و جسمیش واسم موند و این خستگی رو دارم بتو هم منتقل میکنم،بازم ببخش مامان جون

قضیه این بود دخترم که آخرین روزی که بابایی قرار بود از زاهدان بیاد،عمو صادق با اجازه من رفته بود خونه تا با کامپیوتر بابایی بازی کنه بعد از یکی دو ساعت که من رفتم بالا،دیدم خونه ظلمات مطلقه،همه جا سیاه بود،از ترس موی تنم سیخ شد،فک کردم همه جا آتیش گرفته اما بعد از چند ثانیه متوجه دود چراغ شدم،بعله عمو صادق هنرمند چراغو بد روشن کرده بود و چراغ دود کرده بود در حد تیم ملی.مامانی تنها کاری که از دستم اومد این بود که کولرو هود و فن رو روشن کنم و درو پنجره رو باز بذارم تو این هوای سرد و پناه ببرم خونه بابابزرگ.ساعت 12 شب که بابایی اومد رفتیم خونه و هر دو بحالت قهر و عصبانی یجا واسه خوابیدن درست کردیم و خوابیدیم،اما خدا میدونه که من تاصب پلک رویهم نذاشتم.همش فکر این بودم که کی همه جا مرتب شه.والبته دلم واسه بابایی هم سوخت که بعد از یک هفته کلاس و ارائه وامتحان و بیخوابی با همچین اوضاعی روبرو شد. صب خاله سکینه و امیر ارسلان و امیر محمد پسرای خاله روبی که مث خود خاله،آچار فرانسه خونوادن اومدن کمک،البته مامان بزرگ (مامان بابایی)هم این وسط خیلی زحمت کشید.دست همشون درد نکنه.

ولی خب دخترم امروز که تقریبا 1هفته میگذره خونه همچنان بهم ریخته ست و من عصبی و بیحال.خوبه یه چند روز تعطیلات داریم شاید بشه  اوضاع خونه رو سروسامون داد.

ببخشید که این پست اینقد تلخ و پر از گله و شکایت بود.

دفه بعد جبران میکنم.

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 9:50 توسط مامان زری | |

De$ign : KHanOomi